۱۴۰۵/۰۴/۰۷ 12:40 AM

این‌قدر دوستت داشتم که به مرزِ جنونِ عشق رسیده بودم

بودنت، نبودنت، سکوتت، رفتارت... هر کدام برایم آن‌قدر مهم بود

که مدام در میانشان، تو را در نشانه‌ها جست‌وجو می‌کردم

من از همان جایی شروع می‌شدم که نمی‌دیدی؛

از همان حساسیت‌هایی که برایت “زیادی” بودند، اما برای من ، آخرین شکلِ زنده ماندن.

تو از این همه حساسیت، فقط خستگی و رنجش را دیدی؛

من بلد نبودم آرام باشم، چون هیچ‌وقت در آغوشِ فهمیده شدن، آرام نگرفته بودم.

هیچ‌وقت ندیدی پشتِ همه‌ی آن‌ها،

فقط عشقی بود که بلد نبود آرام دوستت داشته باشد .

فقط رفتاری را دیدی که ناخواسته، عشق را زیرِ سایه‌ی خودش پنهان کرده بود.

فقط سنگینیِ رفتارهایم را به خاطر سپردی؛

عمقِ دوست‌داشتنی را که پشتِ آن‌ها نفس می‌کشید، را ندیدی

اما تو انگار انتخاب کرده بودی نَشنوی

من پرخاش می‌کردم، نه از خشمِ خالص . . .

از زخمی که هر بار انکار می شد

از فریادی که راهی برای شنیده شدن نداشت.

از دوست داشته شدنی که در خودش گم شده بود.

تو، شاید فقط همان لحظه‌های بلند شدن صدا را به خاطر داری

نه سکوتی را که قبلش هزار بار شکسته بود

گاهی فکر می‌کنم ما به هم آسیب نزدیم؛

فقط بلد نبودیم دردِ هم را ترجمه کنیم.

من از جنسِ حساسیت بودم، تو از جنسِ نادیده گرفتن

من با حساسیت‌های زنده‌ام،

و تو با نادیده گرفتن‌های بی‌صدا.

و عشق . . .

بین این دو، آرام آرام یادش رفت چگونه خودش را نجات بدهد.

SaM!Ra
About Me
حرفای تکراری
Archive
News
Authors
Other