گاهی سکوت، پایان یک داستان نیست؛
فاصلهایست میان دو صفحه که هیچکدام از شخصیتها
جرئت ورق زدنش را ندارند.
نه به این دلیل که چیزی برای گفتن باقی نمانده است،
بلکه چون هر کلمهای میتواند سرنوشت داستان را تغییر دهد.
گاهی یک جمله، پلی میشود میان دو انسان؛
و گاهی همان یک جمله، آخرین تختهی باقیمانده
از آن پل را نیز با خود میبرد.
برای همین بعضی داستانها در سکوت متوقف میشوند.
نه تمام میشوند، نه ادامه پیدا میکنند؛
در گوشهای از زمان میمانند؛
در جایی میان «اگر» و «شاید»،
میان آنچه میتوانست اتفاق بیفتد
و آنچه هرگز فرصت رخ دادن پیدا نکرد.
سالها بعد، وقتی همهچیز تغییر کرده است،
هنوز ممکن است ذهن به همان صفحه بازگردد؛
به همان مکث کوتاه،
به همان جملهای که گفته نشد،
به همان قدمی که هیچکس برنداشت.
و عجب اینجاست که گاهی ماندگارترین بخش یک داستان،
نه آغاز آن است و نه پایانش؛
بلکه همان چند صفحهی نانوشتهایست
که میان دو نفر جا مانده،
صفحههایی که هرگز ورق نخوردند،
اما همیشه در خاطر باقی ماندند.